موقت

دوستان کسی اینجا طوطی نداشته تابحال؟!

که از وقتی جوجه بوده داشته باشه؟!

ما حدود هفت ماه پیش یه جوجه طوطی گرفتیم تا همین ماه پیش خیلی پر پرو خوشگل موشگل بود

الان شبیه این بی خانمانا شده

رو سرش دو پره رو بدنش شیش هفت تا

از پستهو کف دریا بگیر تا مولتی‌ویتامین بهش دادیم چاق شده ولی پر درنیاورده:-/


چی به بچم بدم خوشگل شه؟!


منبع این نوشته : منبع

وقتایی که بابا اینجوری مهربون میشه

که هر لحظه دلم براش ضعف میره ، حس میکنم نزدیک مرگمه خدا میخواد دم آخری یه حالی بهم بده بعد عزرائیلو بفرسته


+برای عکسی که میخواستم بذارم شرمنده:))

این مریم اونقد گفت میخوام ببندم زود باش بیار که نفهمیدم چجوری حاضر شدم

نشد عکس بگیرم فردا میگم برام عکس بگیره بفرسته که بدقولی نکرده باشم:-)


منبع این نوشته : منبع

واقعیت های شب امتحان

قبل هر سخنی باید بگم فلسفه خیلی خاک بر سره:-/ ایشالله دانشمندا خنگ شن نتونن دیگه نظریه بدن بیرون:-/

و اینکه شب امتحان آدم متوجه خیلی چیزا میشه

مثلا من یه کتابخونه ازین خوشگلا که روش گلدونم میذارن تو اتاقم کم دارم:-/ کتابامو الان متوجه شدم تو کمد لباسام میذارم اشتباهی!!!

یا اینکه متوجه شدم وقتی میخوام برم بیرون همون ذره المثقال رژی هم که میمالم با دویست روش سامورایی با دستمال میزنم روش کمرنگ شه 

یا متوجه شدم نیم رخ سمت راستم بهتر از سمت چپمه 

باز ابروی سمت چپم دمش خوش حالت تر از سمت‌راستیه س ولی راستیه پرتر از‌چپیه س 

من نمیتونم فرق راست بزنم همیشه باید به چپ باشه چون سمت راست وقتی کج میشه پیشونیم از کنار تا پس کلم میره 

یک چیز خیلی جالب انگشت کوچیکه دستمو نمیتونم تنهایی خم کنم همش اون کنارش باهاش خم میشه(خیلی سعی کردما نشد حتی اون کناریو بستمش به در بازم خم میشد) اعصاب دستم ناقصه فک کنم:-/

ناخنای پام به شکل کاملا متقارنی شکستن 

اینکه میگن دور مورچه دایره بکشین نمیتونه ازش بره بیرون همش چرته خیلی ریلکس و بدون اینکه اصن توجهی نشون بده میره زیر کتابو غیب میشه

پنجره ی اتاقم با اینکه دو جداره س ولی مثه چی باد میده:-/ این همه بادو نمیدونم از کجا میاره وقتی بیرون خبری نیس:-/

میز تحریرمم مشکل داره من نمیتونم چارزانو بزنم درس بخونم همش پام گیر میکنه بهش باید برم یکی بلندتر بگیرم اینجوری نمیشه

یه جوریم با آستین کوتاه دور‌خونه میگردم انگار بهار شده این زمستون نمیخواد خجالت بکشه؟!:-/


حالا هنوز فصل هشتم تا فصل یازده کشف جدیدی کردم میگم باز


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,اینکه ,میشه ,متوجه ,بیرون ,نمیتونم

عجیب نیست واقعا؟



دنبال چسب زخم بودم میدونستم تو یکی از کیفام دارم

همینجور کیفامو درمیاوردمو توشونو نگا میکردم

یکی از کیفامو از تابستون انداخته بودم گوشه ی کمدم

توشو گشتم تو یکی از جیبای مخفیش این دستبنده رو پیدا کردم:-/

اصلا نمیدونم مال کیه

هیچکس نداده براش درست کنم چون سالمه

برا دستم گشاده پس خودمم درستش نکردم

کسیم بهم هدیه دستبند نداده

هیچ کدوم از اعضای خانواده هم تابحال ندیده بودنش:-/

نمیدونم از کجا پیداش شده 


چند ماه پیش تو یه کیف دیگم دو تا انگشتر تک نگین یکی طلایی یکی نقره ای پیدا کردم که اونا برام گشاد بودم 

و حتی تو انگشت اشارمم که مینداختم میوفتاد از دستم


باز قبلترش گردنبند وان یکاد طلامو که مطمعن بودم توی جعبه جواهراتم گذاشته بودم رو وسط یه عالمه کاموای بهم گره خورده ته کمد کیفام پیدا کردم


نه اون کامواها مال من بود

نه من کاموا تو کمد کیفام میذارم حتی



منبع این نوشته : منبع
پیدا ,کیفام ,پیدا کردم

مجازی های حقیقی


جیمی جانم (خانم جیم)با اون خنده هاش:))

اون چاله لپش

اصلا به طرز عجیبی این دختر عشقه

امروز گفتیم برای تنوع بریم کافه صبحانه بخوریم

که کافه ی اول اونقد شلوغ بود جا نشستن نبود 

با قیافه ای ضایع شده برگشتیم کنار خیابون‌واستادیم یکم به ملتی ک میرفتن تو کافهو مثه ما ضایع برمیگشتن خندیدیم

بعدم بلند شدیم‌ رفتیم یک کافه رستوران ایتالیایی

که سرویس دهی عالی ای داشت :-/

بعد یک‌ساعتو نیم ساعت دوازده ظهر صبحانمونو اورد گذاشت جلومون:-/

بخاطر دیرکردش داشتیم بهش بدو بیراه میدادیمو اونم تو فضای ازاد داشت سیگارشو میکشید آشپزه

که یهو دیدیم از پشتمون درومد:-/

اصلا نفهمید داشتیم اونو فش میدادیم:-/

وقتیم غذارو اورد داشتم شیشه سسشو میشکستم که اومدم طبیعی برش دارم ولی اونقد جیمی خندید که اگه نفهمیده بودم فهمید:-/ 

دو جام وسط راه نزدیک بود کله پا شم که بازم جیمی جان عزیزدلم عوض کمک کردن به من داشتن میخندیدن:-/

و اینکه متوجه شدیم هیچ استعدادی در سلفی گرفتن نداریم (آیکون کوبیدن بر فرق سر)

موقع برگشت هم اسانسورش خراب بود خود چهارطبقه رو با پله برگشتیم که وسط پله ها کاملا برقا رفت 

و خب یک اقایی هم داشت میومد بالا 

تا وقتی اون چراغ موبایلشو روشن نکرد نفهمیدیم باید چراغ روشن کنیمو مثه مجسمه وسط واستاده بودیم

البته که من تو دیوار دنبال کلید میگشتم ولی کلیداش هیچکدوم کار نکرد:-/


منبع این نوشته : منبع
کافه ,جیمی

گلدوزی + عکس

تابستون که شروع کردم به یاد گرفتنش

یک تفریح بود برام خیلی خوشم اومد

محی(همون پشمکمون) گفت بیا بفروشیم من پیج میزنم کارمون میگیره مردم اینارو دوست دارن

ولی گفتم نه بابا من که به پولش احتیاجی ندارم شاید کمکت کنم ولی پولشو نمیخوام

محی هم گفت فک میکنی من احتیاج دارم؟! برای خودمون خوبه هنوز بعضی چیزارو متوجه نشدی انگار

این گذشت تا اینکه اخرای تابستون با پدرجان ما یک دعوایی رفتیم

خب بابام در عین روشنفکر بودن بسیار خسته س 

و دوست داره بقیه هم خسته باشنو هیچ جا نرن کاری نکنن کلاس نرن کلا هیچی بشینن تلیویزون ببینن

و درطی اون دعوا من متوجه شدم نه تنها باید مستقل شم کاملا (به شدت من وابسته به خانواده بودم) باید دستمم بره تو‌جیب خودم 

و اینکه خوب من وقتی دعوایی میشه و میدونم کاملا حق با منه و دارن بهم زور میگن تا وقتی خودشون نیان معذرت خواهی کوتاه نمیام از سرسنگین بودنم:دی


ازونجا به بعد فهمیدم چرا محی اون حرفو زد

و این هنرو زدیم تو کار دادیم به یه مریم خانمی که مزون داشت(نمیدونم چرا همش فک میکردم مزون فقط به اینایی میگن که لباس عروس میفروشن:)) )


خلاصه حالا با وجود هزار بدبختی نزدیک شب یلداس و گفته تا فردا ده پونزده تا گردنبندو دستبند میخوام چون مشتریام زیاده

و کمری برای اینجانب نمانده


+فردا شب اگر تموم شد اینا:(

عکسشو میذارم ته همین پست^__^ 


++ من بعد اون پست بعد که الان میشه قبل این: دی تب کردم کلا افتادم نشد عکس بگیرم

فعلا عکسایی که موجوده ایناس

دوتای اخری رو تو مریضی درست کردم خیلی جالب نشد ولی خب حوصله هم نداشتم بدوباره بکنم درستش کنم

یک و دو و سه و چهار


نشد ازین عکسای هنریم بگیرم خوشگلتر جلوه کنه:))


منبع این نوشته : منبع

بی اعتمادی

دلم میخواست یکم دردودل کنم

ولی دستم به نوشتن نرفت

سه بار نوشتم باز پاک کردم 

بازگو کردن خیلی چیزا حالمونو خوب که نمیکنه هیچ حال بقیه رم میگیره


شاید من از خونه خیلی بیرون نمیومدمو الان که میام و تو جامعه بیشتر قرار میگیرم خیلی چیزارو میبینم

ولی فکر نمیکردم اینقد وضع خراب باشه

آدم به هیچکس نمیتونه اعتماد کنه

حتی هم جنسای خودش


کلا آدم بی اعتمادی بودم نسبت به مرداو پسرا حالا کلا به همه بی اعتماد شدم:)))


+ کاملا بیربط نوشت: جالب بود برام که من وقتی این وبلاگو بستم و یکی دیگه باز کردم 

یک دوستانی منو اونجا دنبال میکردن و اسممو توی دوستانشون گذاشتن که از منِ توی این وبلاگ خوششون نمیومد:)))

الان داشتم میچرخیدم بین وبلاگا متوجه شدم:))

واقعا یک اسم وبلاگ اینقد میتونه رو شخصیت و نوشته ها تاثیر بذاره ینی ؟!:))


منبع این نوشته : منبع
خیلی

خاطرات

 سالای اخر دبستانم که بود توی یک سایت بازی عضو شدم

خارجی بود و خب چون علاقه ی خاصی به زبان داشتم گفتم میرم اینجا یکم با خارجیا اختلاط میکنم

یک‌پسره بود اون‌ زمان هیفده هیجده سالش بود منم هرچی انگلیسی یاد داشتمو سرهم میکردم تحویلش میدادم 

اونم یه چیزایی میگفت به زور دیکشنری اینا درمیاوردم داره چی بلغور میکنه:-/

یه روز داشتم فیلم میدیدم دختره از بالا صخره افتاد با مخ‌رفت تو اب بعدم با امواج اومد کنار ساحل 

یه مرده‌ پیداش کرد بهش گفت* آر یو اوکی؟!*

عاقا من اینو‌ دیدم گفتم این *هاو آر یو * خیلی لوسو پیش پا افتاده س خیلیم رسمی بنظر میاد بیا به جا این اون آر یو اوکی رو بگم قشنگترم هس خیلیم لوکسوریه فک میکنه من خیلی انگلیسی حالیمه ک اینجوری احوالشو پرسیدم


شبش رفتم تو سایت دیدم سلام کرد منم بعد سلامو های و هلو اینا گفتم آریو اوکی فلانی؟!

یهو دیدم به جای اینکه بگه آره خوبمو مرسی زده واااات؟!

من هرچی اون زمان فک کردم نفهمیدم چرا این اینقد واکنش نشون‌داد بعدم غیبش زد؟!

فقط حالشو پرسیده بودم:-/


بعد دیگه متوجه شدیم به یک فرد آشولاش شده از مرگ نجات یافته اونو میگن:-/

پسره هم زیادی حساس بودا:-/



منبع این نوشته : منبع
گفتم

هشتادو یک

میدونین من کلا زود احساساتی میشم 

بعد بعضی وقتا سر یک چیزایی احساساتی میشمو چشام پراشک میشه که همه میخندن بهم:)))

مثلا تابستون تو کانون حضرت زینب کنار کلاسا به بچه ها موسیقی هم یاد میدادیمو باهاشون سرود کار میکردیم

اخر دوره اینا رفتن بالا کنار هم شروع کردن به خوندن بعد من احساساتی شدمو تا مدت ها محی داشت بهم میخندید

والا خیلی اون موقع قشنگ بود اخه همه شون چهار پنج ساله ریزه میزه کوچولو موچولو با اون دستای نازشون تکون تکون میخوردنو شعر میخوندن من احساساتم زد بالا خب:-/ :))


حالا ما هرسال شب چله هرجای کشورم که باشیم میایم جمع میشیم خونه مامانی خونه شون ازین خونه قدیمیاس که یک حوض داره دور تا دورش اتاقه

ولی امسال نشد تنها بودیم تقریبا ، ما بودیمو یکی از عمه هام

نوه ها جمع شدیم گفتیم برای اینکه مامانی غصه دار نشن یک جشنی بگیریم تولدشونم که هست دیگه چه بهتر

یک کیک هندونه ای گرفتیم + کادو گرفتیم ازینا گرفتیم ^___^ (که خب میزون نشد هرکار کردیم)

البته من هنوووز به شدت سرماخوردم به شکل جنازه داشتم اینور اونور میرفتم

و خب وقتی مامانی شمعارو فوت کردنو میخندیدن

وقتی از تو گروه بقیه عکس فرستادن که دورهم جمع شده بودنو همه حالشون خوب بود

خنده های واقعی توی عکسا 

بالاخره آدم بازم احساساتی میشه

اونم وقتی یکیو حس کردیم داریم از دست میدیم ولی توی عکس سرحال داشت نگاه لنز دوربین میکرد


و اینکه من همیشه از پیر شدن عزیزانم میترسیدم

مامانی خیلی زود به هشتاد رسیدن خیلییی




منبع این نوشته : منبع
احساساتی ,خونه

201

شمارو نمیدونم ولی من دیشب که خوابیدم 

اصلا فکرشم نمیکردم که صبح از شبکه خبر بشنوم صدو چهلو هشت نفر کشته شدن

و عصر باز بشنوم پونصد نفر فوت شده داشتیم


یک جوری اول همه چی آروم بود که فکر کردم بخش بزرگش تو عراق بودهو قسمتای بی سکنه ش


+ سرم درد میکنه 


پ.ن : به مضراب گفتم ما حس نکردیم

خدا دید خیلی خوشبحالمون شده

یکی دیشب فرستاد ک همه گرخیده_طور پریدیم بیرون


منبع این نوشته : منبع

یکم پست درهم است

 + اینم وضعیت ماس

منم از یه ساعت بعدش نتونستم دیگه آن بشم و همونجور کانکتینگ مونده

در اصل میشه گفت باید برای چند روز با اون چنل خداحافظی کنم و بیام مخ شمارو بخورم:-)


++خب نمره اولین امتحانم که بشدت حس میکردم میوفتم و اصلا پاس نمیشه امروز اومد...

نوزده:)) خودم چند بار چشامو مالوندم ببینم واقعا دارم درست میبینم یا نه:))


+++ امروز رفته بودم یه فروشگاهی

یک انگشترایی اونجا بود که واقعا دلم میخواست برم و طراحشو از نزدیک ببینم

بسیار خوش ذوق و خلاق تشریف داشتن

این یکی از نمونه ها بود بقیه از بس فاطمه میخندید کاملا تار افتاده و هیچی معلوم نیس ....همینم تار شده البته:))


++++ موقع امتحان این دفعه یک مرد جوون اومده بود به جای پیرمردی که عکسو شماره هامونو چک میکرد

رفتم جلو کارتمو گرفت یکم نگاش کرد بعد زل زد بهم باز نگا کارت کرد

میگه فامیلتون...گفتم... 

میگه امتحان چی دارین...بزم جوابشو دادم

باز یکم مقایسه کرد عکسو قیافمو 

کارتو گرفت سمتم گفت بفرمایید بشینین

کارتو گرفتم کشیدم که برم از جلوش ولی ول نکرد:-/

دوباره کشیدم بازم سفت گرفته بود و اصلا نگاهمم نمیکرد داشت خیلی ریلکس نگا جلو میکرد:-/

فک کنم چند دیقه فقط من میکشیدمو اون میکشید

با اخم برگشتم میگم نمیخواین ول کنین کارتمو

هیچی نگفت:-//// میخواستم کلاسور رو میزو بکوبم تو سرش ینی

بعد چند دقیقه میگه ازونور نرین بیاین ازینور برینو کارتو ول کرد

فک کنم میمرد از اول بگه باید ازینور برم:-/


+++++ یه تصمیمی گرفتم چند وقته

اینکه سرم به کار خودم باشه

تازگیا حس میکنم حتی نظر گذاشتن براتون هم برام سخت شده و یکجوریه که انگار سرم تو کار خودم نیست:-/ (اصلا نفهمیدم چی گفتم نمیدونم شما متوجه شدین یا نه)

و اینکه با این حس یکجورایی مبارزه میکردم:)) و میومدم گاهی نظری میذاشتم ولی الان حس میکنم واقعا باید سرم تو کار خودم باشه


++++++ از ضایع شدن و حتی ضایع کردن و حتی تر ضایع شدن دیگران جلوم بشدت بدم میاد

حتی اگر طرف دشمنم باشه دوس ندارم جلوم ضایع شه و یکجورایی غرورش بشکنه


منبع این نوشته : منبع
ضایع ,باشه ,کارتو ,میگه ,واقعا ,اصلا ,خودم باشه